حكيم زجاجى

821

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چنين نار و آتش به دل دار [ و ] تن * به سوى جهنم شد از انجمن برون سرا بود نازوك چو كوه * به گردش ستاده فراوان گروه نيارست در اندرون شد ز بيم * وز آن درد و غم بود جانش دو نيم برفت و سران را بر خويش خواند * كسى را كه فرزانه بد پيش خواند چنين گفت كاين كودك نارسيد * به قصد سران تيغ كين بركشيد يكى را ز گردن‌كشان دوش كشت * دل سخت دارد درونى درشت به خون بزرگان بيالود چنگ * نماندست كس را بر اين‌قدر و سنگ نماند ز ما گر بماند يكى * خورد خون مردان چنين كودكى ببايد ورا برد بيرون ز كار * اگر يابد اين بدنشان روزگار ز ما هيچ‌كس را نماند به جاى * چه گوييد اى مردم پاك‌راى شدند آن سران جمله با مير يار * برفتند پيش در شهريار پى حرمتى جمله اندر حرم * شدند از پى كار آن محترم گرفتند مرد جوان را اسير * ببستند و گفتند كاى كند « 1 » وير خلافت ممان خويش را خلع كن * به نرمى ز ما گوش دار اين سخن اگر نى ببريم از تن سرت * شود پر ز خون در زمان پيكرت بترسيد چون بد جوان شهريار * همان دم برون برد خود را ز كار بدين حيله از دست ايشان بجست * نهان گشت اندر سرايى نشست به غارت چو مشغول شد آن سپاه * چپ و راست در خانهء پادشاه خبر شد از آن روى رندان شهر * برفتند يكسر به كين و به قهر يكى خال بد مقتدر را خطير * توانا و دانا و روشن‌ضمير ورا نام هارون ، ز پشت قريب * جوانى سرافراز بود و مهيب برفتند غوغا به پيش درش * ستادند يكسر به گرد اندرش ببردند او را سوى گيرودار * به دنبال او خلق بد سى هزار برفتند اندر سراى حرم * به جايى كه بد همچو باغ ارم به آواز گفتند منصور باد * از اين مقتدر چشم بد دور باد

--> ( 1 ) كرد